فلفل بانو و نمك خان

***********************************

شب از نیمه گذشته بود، روی تخت دراز کشیده بودم ولی خوابم نمی برد

پرده رو کنار زدم و برای اولین بار خیلی ساده و بی ریا شروع کردم با خدا حرف زدن

خیلی باهاش درد و دل کردم. از گذشته تا حال و از حال تا آینده

اون وسط ها هم از ته دل یه آرزو ازش خواستم

اون شب با گریه خوابیدم و هرگز تصور نمی کردم

که چند روز بعد خدا در نهایت لطف و دست و دلبازی تموم

آرزو منو به حقیقت تبدیل کنه

و الان می خوام 18/4/87 رو توی تاریخ ذهنم به ثبت برسونم

و تشکر کنم از خدایی که همیشه با ماست ولی ما خیلی بی معرفتیم.

اهداف تربیتی: جهت تقویت آن بخش از مغز که از وجودش بی‌خبرند.

واحد اول: دروس پایه‌ای

چطور بدون مادرمان زندگی کنیم:  200 ساعت

همسرم مادرم نیست:  35 ساعت

درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست:  500 ساعت

واحد دوم: زندگی زناشویی

بچه‌دار شدن بدون حسودی به نوزاد:  50 ساعت

غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد":  55 ساعت

درک این مساله مهم که کفشها خودشان توی جاکفشی نمی‌روند:  80 ساعت

چطور بدون گم شدن، لباسهای کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم:  50 ساعت

چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرماخوردگی جان سالم به در ببریم:  50 ساعت

واحد سوم: اوقات فراعت

چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه ره به گند بکشیم.

چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم.

چطور یک بلوز را در کمتر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم.

واحد سوم: آشپزخانه

مرحله اول: مقدماتی

خاموش OFF 

روشن  ON

مرحله دوم: پیشرفته

اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه

کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی

بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشره با عناوین زیر آغاز می شود. نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر 8 شاگرد پذیرفته می شود.

 اولین مبحث:البسه:از لباسشویی تا کمد :یک مرحله مرموز

دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال

سومین مبحث:آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند

چهارمین مبحث:مصیبت کاغذ توالت:کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود(نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه! )

پنجمین مبحث:ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه میدانی)

ششمین مبحث:تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.

هفتمین مبحث:'مردی در صندلی کنار راننده'آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟

تبیان: داشتن عادات غذایی صحیح و توجه به زمان خوابیدن و استراحت برای حفظ سلامت بدن مهم است تا بتواند مواد مغذی را جذب و مواد زائد را دفع کند.

برای سالم زیستن، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم. به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت خوابیدن برای شما روشن گردد:

ساعت 9 تا 11 شب: زمانی است برای از بین بردن مواد سمی و غیر ضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام می شود. در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد. در غیر این صورت اثر منفی بر روی سلامتی خود گذاشته اید.

ساعت 11 تا 1 شب: عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید.

ساعت 1 تا 3 نیمه شب: عملیات سم زدایی در کیسه صفرا ، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود.

ساعت 3 تا 5 صبح: عملیات از بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد. بعضی مواقع دیده شده که افراد در این زمان، سرفه شدید یا عطسه می کنند.

ساعت 5 تا 7 صبح: این عملیات در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید.

ساعت 7 تا 9 صبح: جذب مواد مغذی صورت می گیرد، پس بهتر است صبحانه بخورید. افرادی که بیمار می باشند، بهتر است صبحانه را در ساعت 6 و 30 دقیقه میل کنند.

کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند، بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها، ساعت 7 و 30 دقیقه می باشد و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند، بهتر است عادت خود را تغییر دهند و در ساعت 9 تا 10 صبح صبحانه بخورند.

دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند.

از نصفه های شب تا ساعت 4 صبح، مغز استخوان عملیات خون سازی را انجام می دهد.

در ایام تعطیل، بسیاری افراد تا دیر وقت بیدار می مانند و بعد از اتمام تعطیلات، با خستگی به سر کار می روند، چون اعمال بدنشان دچار سردرگمی شده است و نمی داند چه باید انجام دهد.

پس همیشه، زود بخوابید و خواب آرامی داشته باشید.

مغزهای بزرگ درباره ایده ها صحبت می کنند،

مغزهای متوسط درباره حوادث،

مغزهای کوچک در مورد آدمها.

ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از  ثروتمندان آمریکا بشمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آ شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

 در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی برنمی آید و تمام تلاش ماموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صداری بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است!‌ من فکر می کنم که آن شعله های بنقش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟

پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور میتوانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟

پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری برنمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگان کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت.

توماس آلوا ادیسون

سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ظبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یکسال پس از آن واقعه اختراع نمود.

روحش شاد.

اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر این گونه نیست، تنهای ات کوتاه باشد،

و پس از تنهایی ات، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که این گونه پیش نیاید...

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار...

برخی نادوست و برخی دوستدار...

که دست کم یکی در میان شان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...

نه کم و نه زیاد... درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرستش قرار دهند،

که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد...

تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیرضروری...

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد.

هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند...

چون کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه باشی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم گربه ای را نوازش کنی، به پرنده ای

دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی

که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد...

چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت...

به رایگان...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی...

هر چند خرد بوده باشد...

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی...

و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:

این مال من است،

فقط برای این که روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی...

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق، حرف برانی تا از نو آغاز کنی...

اگر همه این ها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...

ویکتور هوگو

صبح که داشتم بطرف دفترم می رفتم سکرترم ژانت بهم گفت: صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارک!  از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینکه یکی یادش بود.

تقریباً تا ظهر به کارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!

خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم.  باشه بریم. برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه‌گی. برای نهار بلکه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی. اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده  و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.

وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، ژانت رو به من کرده و گفت: میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی‌کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش: میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم. دلم میخواد لباس مناسبی بپوشم تا امروز همیشه به یادتون بمونه شما هم راحت باشید راحت راحت.

خواهش می کنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه‌ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه‌هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارک» رو می‌خوندند.  

در حالیکه من اونجا... رو اون کاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد.   

نکته اخلاقی:

لطفا ظرفیت خود را بالا برده، چایی نخورده پسرخاله نشید!

زمانی فرا می‌رسد که به عشق رسیده‌ای و زمانی فرا می‌رسد که به ورای عشق می‌رسی.

زمانی فرا می‌رسد که پیوند می‌یابی و از این پیوند لذت می‌بری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از تنها بودن لذت می‌بری.

آری هر چیز و هر زمانی زیباست. 

سلاااااااااااااااااااااااااااام

دوباره سال نو مبارک  

عید و تعطیلات خوش گذشت؟ به من و بروبچ که خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.

اولش به پیشنهاد مرجان قرار شد بریم باکو

بعدش به پیشنهاد سمیرا قرار شد بریم ترکیه

فکر کنم همه آژانس های تهران الان گروه آپاچی ها رو خوب می شناسن  شاید هم نصفیشون از دست ما به امین آباد رجوع کرده باشن  

و در نهایت تعجب همگی موقع تحویل سال نو سر سفره هفت سین خانواده هایمان بودیم

و اما بالاخره رفتیم آستارا.

آستارا واژه ای تالشی است که تالشی ها آن را هسته یا آهسته رو می نامند.

اگر ایران به جز ویران‌سرا نیست؛

من این ویران‌سرا را دوست دارم.

اگر تاریخِ ما افسانه‌رنگ است؛

من این افسانه‌ها را دوست دارم.

نوای نای ما گر جان‌گداز است؛

من این نای و نوا را دوست دارم.

اگر آب و هوای‌ش دل‌نشین نیست؛

من این آب و هوا را دوست دارم.

به شوق خارِ صحراهای خشکش،

من این فرسوده‌پا را دوست دارم.

من این دل‌کش زمین را خواهم از جان

من این روشن‌سما را دوست دارم.

اگر بر من ز ایرانی رود زور،

من این زورآزما را دوست دارم.

اگر آلوده‌دامانید، اگر پاک!

من ای مردم، شما را دوست دارم.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ